تبلیغات
مهسا جون - داستان گنجشک و خدا (زود قضاوت نکنیم)

داستان گنجشک و خدا (زود قضاوت نکنیم)

گنجشک به خدا گفت:لانه ی کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی ام وسر پناه بی کسی ام بود.

طوفان تو آن را از من گرفت کجای دنیای تو را گرفته بودم؟؟؟

خدا گفت:ماری در کمین لانه ات بود و تو در خواب بودی ، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند و تو از کمین مار پر گشودی . چه بسیار بلاها که از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخواستی.



[ شنبه 13 دی 1393 ] [ 01:53 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]