تبلیغات
مهسا جون

خوش آمدین

http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/mazhabi/10.gif


خوش آمدین به وبلاگ من امید وارم لحظات خوبی را دراین وب سپری کنید
نظر فراموش نشود

این وبلاگ بعد ازچند ماه دوباره شروع به فعالیت کرد از این به بعد علاوه بر مطالب دیگر  مطالب در مورد مرتضی پاشایی  عزیز نیز میگذارم پس منتظر مطالب جدید باشید



[ دوشنبه 12 خرداد 1393 ] [ 12:15 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

علی هم پرکشید

کاش شایعه بود نمیخوام باور کنم که او هم رفت باور کردنش خیلی سخته اصلا نمیتونم باور کنم هنوز داغ مرتضی برام خیلی تازه بود خدا چرا ؟چرا یه جوون یه هنرمند پدرتو دیدی از غمنبودنت چقدر پژمرده شده مادرت چی دیدی چندبار غش کرد خواهرت که اصلا حالشو نپرس دیدی با رفتنت خیلیا شکسته شدن 
 


بخواب آروم علی جانم که بی تو ساکت اینجا 

ولی راحت شدی انگار از این بی رحمیه دنیا

بخواب آرومو بی غصه کی این دردو یادش میره 

سکانس آخرت این نیست کسی جاتو نمیگیره 

لالا بخواب اما روزای بی علی سخته

با پرواز پر از دردت بهار از یادمون رفته 

تو رفتی صحنه بی تو یه چیز کم داره 

 پاشو علی سخته ایران کمت داره

مث پروانه ها حالا آزاد آزاده 

کی باورش میشه که تودیگه نیای خونه

تو قلبت میزنه اینجا تو عطرت اینجا پیچیده 

تو اسم پاک وزیبات صدای زندگی میده

زمین ساکت زمان آروم علی تو آسمون خوابه 

ستارش رفته از امشب یه جای دیگه میتابه


نه از یادم خواهی رفت نه از قلبم 







[ شنبه 14 شهریور 1394 ] [ 08:26 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

چتر خدا

بزرگی گفت: وابسته به خدا شوید. 
پرسیدم: چه جوری؟ 
گفت: چه جوری وابسته به یه نفرمیشی؟ 
گفتم: وقتی زیاد باهاش حرف می زنم ؛ زیاد میرم و میام. 
گفت: آفرین. 
زیاد با خدا حرف بزن. 
زیاد با خدا رفت و آمد کن!... 
بزرگی گفت: 
وقتی دلت با خداست ، 
بگذار هرکس میخواهد دلت رابشکند... 
وقتی توکلت با خداست، 
بگذارهرچه میخواهند با تو بی انصافی کنند... 
وقتی امیدت با خداست، 
بگذارهرچه میخواهند نارفیق شوند.... 
همیشه با خدا بمان. 
چتر پروردگار، بزرگترین چتر دنیاست ... 
 


[ یکشنبه 11 مرداد 1394 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

قرار نبود

در مورد این مطلب فقط میتونم بگــم : “حتما بخونیدش”


قرار نبوده تا نم باران زد،

دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر بگیریم

که مبادا مثل کلوخ آب شویم



قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی،

ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی،خنده های مصنوعی،

آواز های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی …


هر چه فکر می کنم می بینم

قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم

تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم

این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟


قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم،

از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم

بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود

باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند،

دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند …


قرار نبوده این همه در محاصره سیمان و آهن،

طبقه روی طبقه برویم بالا …

قرار نبوده این تعداد میز و صندلی کارمندی روی زمین وجود داشته باشد

بی شک این همه کامپیوتر و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده

در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده …


تا به حال بیل زده اید؟

باغچه هرس کرده اید؟

آلبالو و انار چیده اید؟

کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته اید؟

آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست …


این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،

برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان،

برای خیره شدن به جاریِ آب شاید

اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز،

شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده اند …


قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند

و ساعت های دیجیتال به جایشان صبح خوانی کنند …

آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً،

که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن ما

تا قرص خواب لازم نشویم

و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود …


من فکر می کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان،

بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه زنده بودن مان …

قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن،

این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه

و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد …


قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم

و سی سال بگذرد از عمرمان

و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم …

قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم

تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم …

قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم

اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی

یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد …


قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا،

صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن

و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم …

چیز زیادی از زندگی نمی دانم،

اما همین قدر می دانم که این همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده ،

همگی مان را آشفته و سردرگم کرده !

آنقدر که فقط می دانیم خوب نیستیم،

از هیچ چیز راضی نیستیم،

اما سر در نمی آوریم چرا ؟؟؟؟


[ پنجشنبه 11 تیر 1394 ] [ 12:53 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

دکتر سمیعی

از زبان پرفسور سمیعی:

من درایران چیزهای عجیبی دیدم ....!
کسی بوسه ی فرانسوی بلد نیست....!
اینجا مثل آلمان پل عشق ندارد......!
از رز هلندی هم خبری نیست.....!
اینجا عشق یعنی....!
به خاطر چشم های دوروبرت.....!
معشوقت را فقط از پشت گوشی بوسیده باشی........!
دوست داشتن یعنی کلاس گذاشتن برای همدیگر...!
مهربانی ات را می گذارند به حساب آویزان بودنت ..!
من در ایران نتوانستم به کسی بفهمانم دوست داشتن را به حساب چیز دیگری مگذار ...!
ایرانیان جوانی نمی کنند پیر مرد و پیرزن های کم سن وسال بسیار دارند..!
ایرانیان عشق را با ماشین و لباس خوب انتخاب می کنند نه با نیت خوب !
ایران را دوست دارم،
امــــــــا ...
اینجا ادم همیشه دلگیر است


[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 10:01 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

داستان گنجشک و خدا (زود قضاوت نکنیم)

گنجشک به خدا گفت:لانه ی کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی ام وسر پناه بی کسی ام بود.

طوفان تو آن را از من گرفت کجای دنیای تو را گرفته بودم؟؟؟

خدا گفت:ماری در کمین لانه ات بود و تو در خواب بودی ، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند و تو از کمین مار پر گشودی . چه بسیار بلاها که از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخواستی.



[ شنبه 13 دی 1393 ] [ 01:53 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

زندگی

یک متن بسیار جالب و خواندنی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی بزرگ*ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته*باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی و دیگه یادت نمیاد.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ*ترین هنر دنیاست.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی اگر بتونی دیگری را همونطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیکسی که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.



[ شنبه 13 دی 1393 ] [ 01:48 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

داستان جالب

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺧﺎﻧﻮﻣﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﺯ
ﺳﺮﮐﺎﺭ، ﺩﺭ ﻧﺎﻣﻪ
ﺍﯼ ﻧﻮﺷﺖ : ﻣﻦ ﺧﻮﻧﻪ رو ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ
ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺑﺎ
ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ ...
.
.
.
.
.
ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺯﯾﺮ
ﺗﺨﺘﺨﻮﺍﺏ ﻗﺎﯾﻢ
ﺷﺪ ﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ
ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ !!!
ﺷﻮﻫﺮ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ
ﺧﻮﺍﺏ ﺷﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺶ
ﺑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﻭ
ﺧﻮﻧﺪ،،،
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﺭﻭﯼ
ﮐﺎﻏﺬ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻮﺷﺖ،
ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ هنگام ﺯﻧﮓ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺷﻮﻫﺮ ﺑﺼﺪﺍ ﺩﺭ
ﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺟﻮﺍﺏ
ﻣﯿﺪﻩ :
ﺳﻼﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻟﺒﺎﺳﺎﻡ ﻭ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻢ
ﻭ ﻣﯿﺎﻡ، ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ
ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ،،،
ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﮑﺮ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ
ﮔﻮﺭﺵ ﻭ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ، ﺍﻧﺸﺎﻟﻠﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺭﯾﺨﺘﺶ ﻭ
ﻧﺒﯿﻨﻢ
ﺍﺻﻸ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﻢ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ
ﺑﻮﺩ،،، ﮐﺎﺵ ﻗﺒﻞ
ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﯿﺪﯾﺪﻡ ﺑﺎ ﺗﻮ
ﺁﺷﻨﺎ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﺍﻟﻬﯽ ﮐﻪ
ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﻫﺖ ﺑﺮﻡ، ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﻢ
ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ ﻣﻦ ﺗﺎ ﻧﯿﻢ
ﺳﺎﻋﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﭘﯿﺸﺘﻢ.
ﻭ ﺑﻌﺪ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺯﯾﺮﻟﺐ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪ
ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ
ﺯﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ
میمرد ﻭ ﭘﺮﭘﺮ
ﻣﯿﺸﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺝ ﺷﻮﻫﺮﺵ، ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺖ
ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭ
ﺭﻓﺖ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﭼﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﻧﻮﺷﺘﻪ .
.
.
ﺩﯾﺪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ،،؛
ﺧﻨﮕﻮﻝ پات از زیر تخت بیرونه میرم نون بخرم برمیگردم


[ سه شنبه 13 خرداد 1393 ] [ 12:45 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

فواید خر

ﻓﻮﺍﻳﺪ ﺧﺮ
ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﮔﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﺎﺷﻲ
ﺑﺎﺱ ﺧﺮﺕ ﺑﺮﻩ ...
ﺧﺮﺕ ﺑﻴﺎﺩ ...
ﺧﺮﺷﺎﻧﺲ ﺑﺎﺷﻲ ...
ﺧﺮﺧﻮﻥ ﺑﺎﺷﻲ ...
ﺧﺮﭘﻮﻝ ﺑﺎﺷﻲ ...
ﺧﺮﺕ ﺑﺮﻭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ...
ﺍﺻﻦ ﻣﻴﺰﺍﻥ ﺧﻮﺑﻲ ﺍﻳﻦ ﺧﺮ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺩﻡ ﻫﺴﺘﺶ ﺑﺎ
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﺍﻭﻥ ﻓﺮﺩ
ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻱ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﺩﺍﺭﻩ !!
ﺍﺯ ﻗﻀﺎ،
ﺧﺮ ﻣﺎ ﺍﺯ ﮐﺮﮔﻲ ﺩﻡ ﻧﺪﺍﺷﺖ


[ دوشنبه 12 خرداد 1393 ] [ 05:31 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

گفتگو با خدا



Interview with God

گفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with God

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

So you would like to Interview me? "God asked."

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

If you have the time "I said"

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

God smiled

خدا لبخند زد

My time is eternity

وقت من ابدی است .

What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

What surprises you most about humankind?

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

Go answered ….

خدا پاسخ داد ...

That they get bored with childhood.

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

They rush to grow up and then long to be children again.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

That they lose their health to make money

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

And then lose their money to restore their health.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .

By thinking anxiously about the future. That

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .

They forget the present.

زمان حال فراموش شان می شود .

Such that they live in neither the present nor the future.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .

That they live as if they will never die.

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

And die as if they had never lived.

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

God's hand took mine and we were silent for a while.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

And then I asked …

بعد پرسیدم ...

As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

God replied with a smile.

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

To learn they cannot make anyone love them.

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

What they can do is let themselves be loved.

اما می توان محبوب دیگران شد .

learn that it is not good to compare themselves to others.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

To learn that a rich person is not one who has the most.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

But is one who needs the least.

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .

And it takes many years to heal them.

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

To learn to forgive by practicing forgiveness.

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .

To learn that there are persons who love them dearly.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

But simply do not know how to express or show their feelings.

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

To learn that two people can look at the same thing and see it differently.

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

They must forgive themselves.

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

And to learn that I am here.

و یاد بگیرن که من اینجا هستم .

Always

همیشه


[ دوشنبه 12 خرداد 1393 ] [ 12:17 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

معنی نام کشورهای جهان



بورکینافاسو:سرزمین مردم درستکار

پاراگوئه: این سوی رودخانه

پاکستان: سرزمین پاکان

پاناما: جای پر از ماهی

پورتوریکو: بندر ثروتمند

ترکیه: سرزمین قوی ها

جامائیکا: سرزمین بهاران

ژاپن: سرزمین خورشید تابان

سریلانکا: جزیره باشکوه

شیلی: پایان خشکی- برف

عربستان سعودی: سرزمین بیابانگردان در تملک خاندان خوشبخت. واژه عرب به معنی گذرنده و بیابانگرد است. سعود یعنی خوشبخت.

فیلیپین: از نام پادشاهی اسپانیایی به نام فیلیپ

کلمبیا: سرزمین کلمب(کریستف کلمب)

کنیا: کوه سپیدی

کویت: دژ کوچک

گرجستان: سرزمین کشاورزان

لبنان: سفید

لیبریا: سرزمین آزادی

مکزیک: اسپانیای جدید

نیجریه: سرزمین سیاه

هلند: سرزمین چوب

هند: پر آب

یمن: خوشبخت

رژانتین: سرزمین نقره

آفریقای جنوبی: سرزمین بدون سرما(آفتابی)

آلبانی: سرزمین کوهنشینان

آلمان: سرزمین همه مردان یا قوم ژرمن

آنگولا: از واژه نگولا که لقب فرمانروایان محلی بود

اتریش: شاهنشاهی شرق

اتیوپی: سرزمین چهره سوختگان

ارمنستان: سرزمین فرزندان ارمن، نام نبیره‌ی نوح "ع"

ازبکستان: سرزمین خودسالارها

اسپانیا: سرزمین خرگوش کوهی

استرالیا: سرزمین جنوبی

اسرائیل: جنگیده با خدا
ا
فغانستان: سرزمین قوم افغان

السالوادور: رهایی بخش مقدس

امارات متحده عربی: شاهزاده نشین‌های یکپارچه عربی

انگلیس: سرزمین قوم آنگل

ایالات متحده امریکا: از نام آمریگو وسپوچی دریانورد ایتالیایی

ایران: سرزمین نجیب زادگان (آریاییان)

ایرلند: سرزمین قوم ایر (شاید هم معنی با آریا)

ایسلند: سرزمین یخ

برزیل: چوب قرمز

بریتانیا: سرزمین نقاشی شدگان



[ دوشنبه 12 خرداد 1393 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

تصاویر مرتضی پاشایی

[ جمعه 26 اردیبهشت 1393 ] [ 11:04 ق.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

داستان عمر انسان(طنز)

داستان عمر انسان(طنز)
داستان جالب و خواندنی
 
خداوند ” خــر ” را آفرید! و به او گفت:تو بار خواهی برد؛ از عقل بی بهره خواهی بود؛و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود؛و ۵۰سال عمر خواهی کرد!
” خــــر” به خداوند پاسخ داد: حداوندا؛من میخواهم خر باشم؛اما ۵۰سال برای عمرم طولانی است.. عمر مرا ۲۰سال کن.
و خداوند آرزوی “خـــر” را براورده کرد.
خداوند ” ســـگ” را آفرید! و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی شد؛بهترین و وفادارترین یار انسان..و ۳۰سال عمر خواهی کرد!
“ســــــگ” جواب داد: خداوندا! عمر مرا ۱۵سال کن. و خدا آرزوی سگ را هم براورده کرد.
خداوند “میـــمون”را آفرید! و به او گفت: تو از این جا به آنجا میپری؛ برای دیگران شکلک در می آوری تا سرگرم شوند؛تو ۲۰سال عمر میکنی!
“میــــمون”جواب داد:خداوندا ۲۰سال عمری طولانیست.. مرا ۱۰سال کافی است! و خداوند آرزوی میمون را نیز براورده کرد..
و سرانجام!خداوند ” انــــسان” را آفرید!و به او گفت: تو سروریِ همه موجودات زمین را در دست میگیری و بر تمام جهان مسلط میشوی؛ و ۲۰سال عمر میکنی!
“انــــــسان” به خداوند گفت: سرورم؛ ۲۰سال برای من خیلی کم است!!
آن ۳۰سالی که خر نخواست؛ آن ۱۵سالی که سگ نخواست؛آن ۱۰سالی که میمون نخواست زندگی کند؛ به من بده!! و خدا آرزوی انسان را براورده کرد!
از آن زمان تا کنون؛ انسان فقط ۲۰سال مثل انسان زندگی میکند!!
و پس از آن ازدواج میکند و ۳۰سال مثل ” خـــر” کار میکند!
و پس از آنکه فرزندانش بزرگ شدند- ۱۵سال مثل “ســــگ”از خانه ای که در آن زندگی میکند؛ نگهبانی میکند!!
و وقتی پیر شد ۱۰سال مثل “میــــمون” از خانه این پسر به خانه آن دخترش میرود و سعی میکند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند!!


[ چهارشنبه 27 فروردین 1393 ] [ 02:19 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

چهارچیز:

هرگز این چهار چیز را در زندگیت نشکن

اعتماد، قول، قلب و رابطه

زیرا اینها وقتی میشکنند صدا ندارند،

اما درد بسیاری دارند.


چارلز دیکنز



[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 04:41 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

القاب کشور ها

نام کشور

معروف به

نام کشور

معروف    به

فرانسه سرزمین شراب اتریش سرزمین دانوب آبی
ایسلند سرزمین یخ سیلان انبار چای دنیا
اسرائیل ارض موعود سیبری سرزمین یخبندان
آلمان سرزمین خروس جنگی روسیه پشت پرده آهنین
برزیل سرزمین آمازون آفریقای جنوبی سرزمین الماس
یونان کشور فلاسفه هلند سرزمین آسیای بادی
کانادا انبار غله دنیا استرالیا سرزمین گوسفندان
آمریکا ینگه دنیا اندونزی سرزمین هزار جزیره
مصر سرزمین فراعنه ایتالیا سرزمین امپراطوران
هندوستان کشور ۷۲ ملت مونت کارلو سرزمین قمار
تبت بام دنیا اسپانیا سرزمین گاوبازان
چین سرزمین آسمانی غنا ساحل دریا
کره مدار۳۸درجه لیبریا کشور بردگان
ژاپن سرزمین آفتاب تابان فنلاند کشور هزار دریاچه
سوئیس بهشت اروپا هاوایی بهشت اقیانوس

    و به نظر شما لقب ایران چیه ؟! منتظر پاسخهای شما هستم .



[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 04:40 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

اندیشه کن؛ امـــا نخند !

اندیشه کن؛ امـــا نخند !

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید، ارباب. نخند!
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز از آدامسهایش نمی خری. نخند!

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ای کوتاه معطلت کند. نخند!
به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. نخند!
به دستان پدرت،
به جاروکردن مادرت،
به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،
به راننده ی چاق اتوبوس،
به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،
به راننده ی آژانسی که گاهی مواقع چرت می زند،
به پلیسی که سرچهارراه با کلاه صورتش را باد می زند،
به مجری نیمه شب رادیو،
به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،
به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند،
به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،
به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،
به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،
به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،
به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،
به مسافری که سوار تاکسی می شود و بلند سلام می گوید،
به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،
به زنی که با کیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی،
به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،
به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،
به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی
نخند ...
نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!
که هرگز نمیدانی آنها چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!
آدمهایی که هرکدام برای خود و خانواده شان همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،
بار می برند،
بی خوابی می کشند،
کهنه می پوشند،
جار می زنند،
سرما و گرما می کشند،

و گاهی خجالت هم می کشند ...
انسانهای بزرگ، دو دل دارند؛

دلی که درد می کشد و پنهان است
و دلی که می خندد و آشکار است.



[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 04:35 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

فرشته و شیطان

فرشته از شیطان پرسید: قویترین سلاح تو برای فریفتن انسانها چیست؟
شیطان گفت: به آنها میگویم 
«هنوز فرصت هست».
شیطان پرسید: قدرتمندترین سلاح تو برای امید بخشیدن به انسانها چیست؟
فرشته گفت: به آنها میگویم «هنوز فرصت هست»



[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 04:30 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

من خدا را دارم.....

کوله بارم بر دوش،سفری باید رفت

سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهایی محض

یار تنهایی من با من گفت:

هر کجا لرزیدی

از سفر ترسیدی

تو بگو از ته دل

من خدا را دارم




[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 04:28 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

دمتون گرم......

نر بودن یک جنسیت است و مرد بودن یک هویت


زیادند دخترانی که نر نیستند ولی خیلی مردند

            دم همتون گرم......



[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 04:27 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

نان حلال........



گریه نکن پدر ...

همین " نان حلال " ک در دست داری 

می ارزد ب تمام سفره های رنگین حرامی ک بعضی ها دارند ...

این روزها نان حلال در آوردن عرضه میخواهد 

ک تو داری پدرم .

دستت را میبوسم ک نان حلال بر سر سفره ی با برکتت دید



[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 04:26 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

دل خوش نباش.........

دل خوش نباش از اینکه هر روز با یکی هستی

این که هر کسی می تونه با تو بودن رو تجربه کنه

این نشان از بی ارزش بودن توست



[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 04:26 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

سیگار.......


با سیگار کشیدن کسی مرد نشد

ولی با نامردی خیلی ها سیگاری شدند



[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 04:25 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

مادر......

ازش پرسیدم چند سالته مادر؟

خندید و گفت

.

.

.

.

.

.

.

آخراشه دیگه

سلامتی همه مادرهای دنیا



[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 04:24 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

هوای دل ، گرفته کربلاست.......


گیرم که باران هم آمد ، همه چیز را هم شست !

هوا هم عالی شد !

فایده اش برای من چیست ؟!


هوای دل ، گرفته کربلاست


آن را چه کنم ؟



[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 04:23 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

وای بر ما.......



[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 04:23 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

حرف دل.........


زمانی حرف بزن:

که ارزش حرفت بیشتر از سکوتت باشه

و زمانی دوست انتخاب کن،

که ارزش دوستت بیش از تنهاییت باشه



[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 04:19 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

حق داری دلاور......

افسران - حق داری دلاور. اگر من هم بودم لقمه در گلویم می ماند..

حق داری دلاور، اگر من هم بودم لقمه در گلویم می ماند...
بروی در میدان جان و خون را فدای اسلام کنی،
 اما ثمره ایثارت را اینگونـــه ببینی...


[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 04:18 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

ساپورت.....

بانوی شهر من!

بعید می دانم مقابل نگاه مردم شهر و

میان کوچه و بازار و محله‌هایش

کسی با پوشیدن

"ساپورت"

در روز رستاخیز نیز

"support"

شود!!!

انتخاب با تو است......!!!



[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 04:16 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

حرف دل.........

به بعضیا هم باس گفت اگه مهم بودی زیرت خط میکشیدم نه دورتپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/



[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 04:16 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]

شاکی نباش.....

همیشه سخت ترین نمایش به بهترین بازیگر تعلق دارد

                                                         شاکی سختی های دنیا نباش.....

                                                             شاید تو بهترین بازیگر خدایی......




[ جمعه 22 فروردین 1393 ] [ 04:15 ب.ظ ] [ مهسا جون ] [ نظرات() ]
.: تعداد کل صفحات 3 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]